ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مریضیه پسرم

شنبه 6 اسفند، صبح که از خواب پا شدی دیدم که چشم راستت کمی پف کرده، ساعتهای 5 بود که حسابی بالا آوردی، دمای بدنت بالا رفت، با پاشویه پایینش آوردم، رفتیم دکتر، خدا رو شکر زیاد سرما نخوردی، صبح ساعت5 بود که بیدار شدم و کمی با هم آب بازی کردیم که دمای بدنت پایین تر بیاد، امروز بهتری...   ...
7 اسفند 1390

اولین سوپ

٢٩بهمن، درست وقتیکه 6ماه و نیم شدی، اولین سوپتو درست کردم و خدا رو شکر خوب خوردی... مواد تشکیل دهنده ی اولین سوپ:گوشت، پیاز، کره، هویج، سیب زمینی، برنج...و بعد میکسش کردم... چقدر هیجان داشتم...   ...
7 اسفند 1390

همکاری

شنبه 22 بهمن تولد مامان جون بود، ما هم رفتیم دیدن مامان جون، واین اولین باری که ابوالفضل تولد تبریک گفت و گل گرفت... بعد از برگشتن از خونه ی مامان جون من حسابی سرما خوردم، تب کردم، تا دیشب هم تب داشتم، و شما مثل همیشه با مامان همکاری کردی... الهی قربونت برم مثل اینکه واقعا فهمیده بودی من حال ندارم، مثلا صبحها که از خواب بیدار می شدی با خودت شروع می کردی به بازی کردن و آواز خوندن تا من بیدار شم، اینم یه عکس از روزهای تب مامان و همکاریه پسری... ...
24 بهمن 1390

هفته ی اول شش ماهگی

در این هفته اتفاقات قشنگی افتاد... حاله منا کارتهای عروسیشون و گرفت... از اونجاییکه شما تب داشتی نشد در مونتاژ کمک کنم ولی پشت کارتها رو من نوشتم... چهارشنبه 19ام دختر عمه م مریم عقد کرد... جشن تو سالن برگزار شد ... مهمانیه متفاوتی بود و واقعا خوش گذشت... لحظاتی که ما تو اتاق عقد بودیم پسر مامان مثل همیشه همکاری کرد و پایین تو کریرش خواب بود... هوا سرد بود و در مرتب باز وبسته میشد واسه همین لباساتو قبل از ورود همه ی مهمانها کم نکردم... پسرم پاقدمش خوبه و همینطور مراسم شادی برگزار میشه... ایشاالله خوشبخت شن... بعد از 6 روز برگشتیم خونه... امروز هم اولین باریه که بهت سرلاک دادم... بابا محسن خیلی خوشش اومد...
21 بهمن 1390

اومد

خدا رو شکر امروز یه پیامک از خاله منا دریافت کردم"واکسن اومد"... خدا رو شکر. ...
18 بهمن 1390

نیم سالگیت مبارک

اونقدر درگیر واکسن و این مسائل بودم که نشد به عزیزتر از جونم، نیم سالگیشو تبریک بگم، عزیزم امیدوارم که یه روزی نیم قرنی تو بهت تبریک بگم... این عکسها یه دو سه روزی مونده به شش ماهگیته، الان که دوشنبه ست دونه هات بهتر شدن و تبت کمتر شده... الهی که مامان قربونت بره...   ...
17 بهمن 1390

ماجرای واکسن شش ماهگی

خاله منا مشغول گذراندن طرحش در یکی از مراکز بهداشت کرجه، یه هفته ای مونده بود به واکسن ابوالفضل بهم خبر داد که ندا واکسن سه گانه نیست، که به احتمال تحریم ایران این واکسن وارد نمیشه و باید صبر کرد که ایرانیش ساخته بشه، همه ی مادرها هم نگرانن و میان واکسنها رو نصفه میزنن و سه گانه رو باید بعدا بزنن... اولش زیاد جدی نگرفتم، تا وقتی که آمی مامان آرین جون هم این موضوع و تایید کرد و گفت که مرکز پاستور تا دو روز دیگه فقط واکسن داره... مونده بودم شنبه رو چیکار کنم...5 شنبه با خاله مریم رفته بودم آرایشگاه که بحث بچه و واکسن و این چیزا شد، یه خانومی که مشغول رنگ کردن موهاش بود گفت که منم پسرم متولد12مردادماهه و رفتم واکسن بزنم سه گانه موجود نبود، خو...
16 بهمن 1390

نکته بینی های مامانی

عزیز دل مامان باهات حرفها دارم جیگرم... اونقدر لحظه به لحظه ی با تو بودن شیرین و دوست داشتنی، عزیز و ناب، بی نظیر و ناباورانه برام میگذره که حتی طاقت ذره ای دوری از اون نگاهای شیرینت، بوی تنت، روی ماهتو ندارم... ابوالفضلم همچنان در خواب مک می زنی، حتی اگه مشغول شیر خوردن نباشی، توهم شیر خوردن داری مامان!!! وقتی خوابی و با صدایی ناگهان از خواب میپری و یا هر چیزی خوابتو بهم میزنه ، با نوازش مداوم روی گونه هات آروم میشی و بیشتر وقتها به خوابت ادامه می دی، این نوازش حتی تو خوابوندت هم به من کمک می کنه... روزی که ختنه شدی بابا محسن با این نوازشها خیلی آرومت می کرد...مامان جون عاشق این عادتته... کوچیکتر که بودی یه وقتهایی با یه...
10 بهمن 1390